پونه وحشی
تحمل تنهایی ازگدایی دوست داشتن آسانتراست، تحمل اندوه ازگدایی شادی راحتتر است
گاهی بهشت در دل آتش میسر است... سلام به دوستان عزیزم،دیروز روز خاصی برام بود روزی پر از اضطراب وشادی ... روز عقدم بود تو یه مکانی مقدس وقت اذان ظهر حرم حضرت معصومه(س)... خوشحالم احساس خوبی دارم دوستش دارم عماد جان همسر مهربونم دوستت دارم ... امیدوارم زندگی خوشی کنار همدیگه داشته باشیم من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب وبیدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز خیالم چون کبوترهای وحشی میکند پرواز رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را همان جاها که شب ها در رواق کهکشان ها خود میسوزند همان جاها که اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند همان جاها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند همین فردای افسون ریز رویایی همین فردا که راه خواب من بسته است همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است همین فردا که ما را روز آغوش ونوازش هاست همین فردا همین فردا من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بسترشب خواب و بیدار است سیاهی تار می بندد چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است به هرسو چشم من رو میکند فرداست سحر از ماورای ظلمت شب میزند لبخند قناری ها سرود صبح میخوانند من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور می بینم که می آیی ترا از دور می بینم که میخندی ترا از دور می بینم که میخندی و می آیی نگاهم باز حیران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خویش خواهم دید سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برایت شعر خواهم خواند برایم شعر خواهی خواند تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید وگر بختم کند یاری در آغوش تو ای افسوس سیاهی تار می بندد چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز زمان در بستر شب خواب وبیدار است فریاد می زنم، من چهره ام گرفته! من قایقم نشسته به خشکی! مقصود من زحرفم معلوم بر شماست، یک دست بی صداست، من،دست من کمک زدست شما میکند طلب، فریاد من شکسته اگر در گلو،وگر فریاد من رسا، من از برای راه خلاص خود وشما، فریاد می زنم، فریاد می زنم!! هوای خانه دلگیر است همانند حال وهوای دلم.. احساس دلتنگی دلتنگ از خاطرات گذشته از زمانی که تنهایی در وجودم رخنه کرد حال من تنها کاش بغض دلم میشکست چه میگویم؟؟؟؟ دلم چند بار بشکند !!! دلم شاکی شد از این جمله ام! میگوید توکه خود شاهدی من چه کشیدم... حال میگویی کاش بغض دلت می شکست بی انصاف ... آیا ضجه هایم را نشنیدی؟ آیا صدای تکه تکه وخورد شدنم را نشنیدی؟ مگر تو خود نبودی که خواستی آن تکه ها را دوباره کنار هم جمع کنی که شاید به شکل اولم در بیایم؟ ولی هر چه تلاش کردی دیدی نه تلاشت بی اثر است... دلی که شکسته ،دیگرشکسته... دیگر نمیشود آن دل سابق بشود ودوباره قطرات اشکش سرازیر شد. طفلی دلم راست میگفت، خودم شاهد آن روزها بودم... حال حق دارد که این طور بخواهد از خود دفاع کند!! ومن باز زبانم کوتاه شد سر به زیر افکنده و ماندم در جواب چه باید گفت... به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرینت نورم ده! الهی! بسیار کسانی دعوی بندگی کرده اند و دم از ترک دنیا زده اند، تا دنیا بدیشان روی آورد،جز روی همه را پشت پا زده اند.این بنده در معرض امتحان در نیامده شرمسار است، بحق خودت"ثبت قلبی علی دینک" الهی! از روی آفتاب و ماه وستارگان شرمنده ام،از انس و جان شرمنده ام، که همه در کار خود استوارند واین سست عهد،ناپایدار. الهی! روزم را چون شبم روحانی گردان ، و شبم را چون روز نورانی! الهی! خودت گفته ای "ولا تیاسوا من رحمه روح الله"،ناامید چون باشم؟ الهی! نبودم وخلقت وجودم بخشیده ای،خفته بودم و نعمت بیداری ام عطا کردی، تشنه بودم وآب حیاتم چشاندی،متفرق بودم و کسوت جمعم پوشاندی، توفیق دوام در صلاتم هم مرحمت بفرما که"الذین هم علی صلواتهم دائمون" کامروا هستند. قصه اي به رنگ دوري و فراق شعري به سپيدي ماه در دل شب و باراني براي کويري خشکيده اي از عطش اما مگر من نوشتن را با قلم آغاز نکرده ام تا محتاجش باشم من براي نوشتن ترانه هايم حتي بهانه هم نميخواهم از خود بگويند براي خود بخواهند و فقط ترانه هاي دنيا را بخوانند من امروز مي خواهم تنها براي تو بنويسم دلم براي آغوشت تنگ است نفس هايم براي وجودت بي تابي مي کند قدمهايم را بر مي دارم تا تو را بيابم در جاده اي به نام عشق در آسماني به رنگ آبي در دريائي پر از آب بگذار اين بار همه بدانند که من کاخ بهانه هايم را به نيم نگاهت مي بازم بگذار همه بدانند که من ميخواهم پرواز کنم بگذار به گوش همه برسد که که تو تمام بهانه هايم بوده و هستي و خواهي بود چه مي گويم تو باشي و من اينچنين پر از غصه من هر روز آسمان را مي نگرم تا تو را ببينم نفس مي کشم تا در هر دم و بازدمم تو را استشمام کنم ميبويمت لمست کنم با همه احساسم مگر مي شود من بي تو باشم مگر مي شود من باشم و من نه نه نه گمان نميکنم تو بي من باشي من هر روز تو را مي بينم هر روز صدايت را مي شنوم هر روز تو را در آغوش مي گيرم و هر روز برايت قصه مي گويم و چه زيبا مي شود وقتي نامت بر لبانم جاري مي شود وقتي قطره اشکي روي صورتم نقش مي بندد آن وقت دلم با لبم مي سرايد و همنوا با هم مثل يک کبوتر در آسمان پرواز ميکنم تا دوباره ميان عرش بنويسد دوستت دارم. روزهای عمرم به دنبال هم در حال سبقت گرفتن هستن! هر روز به دنبال دیروز... هر روز تکرار! تکرار روز گذشته!!!! ومن خسته از این تکرار... تمام لحظات ودقایق وجای جای زندگیم را در جستجویم تا شاید روزنه ای از امید بیابم!!!! وهر روز خسته تر از دیروز... صدای جیک جیک گنجشکان از پنجره اتاق به گوش می رسد. حسادتی عجیب سرتا پایم را فرا میگیرد!! که آنها چقدر سرمست ومن چقدر... ونه شاید بهتر است بگویم چقدر آنها شکر گزار ومن چقدر... رقص پروانه های اطلسی که بر روی گلهای محمدی باغچه از هر صاحب نظری دلبری میکند بر حسادتم می افزاید. ومن به زیبایی آنها غبطه میخورم! وباز به خودم می آیم که من مگر اشرف مخلوقات نیستم؟؟؟ تمام مخلوقات به من رشک می ورزند وبه من سجده کردند!! حال من حسادت به آنها؟؟؟!!! خدای من چه بر سر من آمده؟ خدای من! من را آن کن که خود میخواهی نه آن که من خود میخواهم !! وصبری بر من عطا فرما که شکرگزار بر احوالم باشم . آمین... دلم میخواد بلندترین قله جهان بایستم وفریاد بزنم... فریاد بزنم بگم خسته ام خدایا خسته نمیخوام این زندگی را... نمی خوام این دو رنگی ها را... چرا نمیشه توی این دنیا صادق بود ... چرا صداقت را پس میزنن ... خدایا میخوام تنها باشم تنهای تنها!!!!!!!! خدا را چه دیدی شاید با تو باشم شاید با نگاهت از این غم رها شم خدا را چه دیدی شاید خواسته رد شد دلم راه و رسم این عشقو بلد شد هنوز بی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت خدا را چه دیدی تو شاید بمونی شاید غصه هامو تو چشمام بخونی خدا را چه دیدی شاید دلسپردی شاید عشقمونو تو از یاد نبردی هنوز بی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت تو ترسی نداری از عشق وجدایی میخوای پر بگیری به سمت رهایی برای تو موندن دلیلی نداره برات حرف رفتن شده راه وچاره خدا را چه دیدی تو شاید بمونی شاید غصه هامو تو چشمام بخونی خدا را چه دیدی شاید دلسپردی شاید عشقمونو تو از یاد نبردی خدا را چه دیدی... خدا راچه دیدی... دیشب شب عجیبی برام بود. لطف خدا را به عینه دیدم وبه سجده افتادم . دلم شکسته بود اوج شکستگی دل... اشکهام ناخواسته سرازیر میشد نمیدونم از شوق یا از شرمندگی در درگاه دوست... جاتون خالی رفتم مسجدجمکران و اونجا به اوج آرامش رسیدم ودرد دلم با آقا شروع شد. دلم میخواست بلند بلند زار بزنم... وبگم خدایا غلط کردم واز حضرت عباس حضرت احساس تشکر کنم هندزفری را گذاشتم ومداحی گوش کردم ویه دل سیر گریه کردم شرمنده بودم از الطافشون ... به خدا گفتم خدایا ممنونم ازت نشون دادی که خدایی ومن بنده... تو ستار العیوبی و من شرمنده... وقتی گفتم تنها پناهم تویی، تنهایمو دیدی و باور کردی وجوابمو دادی! یا ستار العیوب با چه زبونی شکرگزارت باشم هزار بار بگم غلط کردم خوبه!!!!! ولی نه تو ترک گناه از من میخوای اقرار زبانی که دردی را دوا نمیکنه پس خودت بازم هوامو داشته باش که تو تنها پناه و امیدمی... وقتي كه من با واژه ها غم را سرودم خدای من، یک سال گذشت و چهار فصل و ... چه می گویم؟! خدای من ، سال ها گذشت .ده ، بیست ، سی ...سال هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم. خدای من چگونه است که هرگز ، هرگز از تو نا امید نمی گردم ؟این چه رسم خدایی است؟! خدای من آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید و تو مرا می خوانی که بخوانمت. این منم با حسرت سال های رفته یا مدبر الیل والنهار این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول والاحوال خدای من بندگی ام را بپذیر و التماس مرا بشنو حول الحالنا .خدای من آرزویم چه شد؟ الی احسن الحال... خوب من بوی عطر تحویل می آید .چه مبارک تقدیری...!!! یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال دوست دارم از همه آنچه در دلم بود و نگفته بودم برایت بنویسم از تمام درد هایم از همه احساسم از همه دلتنگی هایم و از همه آنچه که تنها بهانه نوشتنم شده بود خوب من درست است که فقط چند صباحی میهمان کلبه مهربانی هایت بودم میهمان خسته ای از دیار باران و این تو بودی که با سفره ای از جنس احساس و محبت مرا میهمانت کردی و با تبسمت همه غصه هایم را از یادم بردی و همه خوبی هایت را به رسم وفا و ادب به پایم ریختی و مرا تا ابد شرمنده این لطفت نمودی درست است که یک بار گذرم از دیار تو افتاد و خواستی برای همیشه بمانم اما من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم و اینک که باز هم همان حکایت همیشگی رفتن سرآغاز این بهانه شده است سرآغاز غصه ای دیگر سرآغاز غروبی دیگر غصه هایم دوباره شروع شده است نمیدانم این آخرین بهانه دلتنگی هایم هست یا نه و نمیدانم دوباره امیدی برای با هم بودن است یا نه اما دوست دارم همه ناملایمتی های مرا به بزرگیت و به مهربانی هایت ببخشی همه آنچه گفتم و نگفتم همه آنچه کردم و نکردم شاید هیچ فکر نمیکردم جدائی برایم سخت باشد اما آمد به سرم از آنچه می ترسیدم من کسی نبودم و نیستم که بگویم دعایم کن و به یادم باش ولی اگر روزی دلت از دیار باران گذری کرد یاد کویر تشنه ای نیز باش که آن دورها منتظر قطره بارانی است یادت نرود که نگاهی خسته منتظر بارانی است از جنس بلور به هزاران دلیل امده بودم اما با یک دلیل می روم آن هم قصه همیشگی بودن و نبودن است ببخش بر من هر آنچه شنیدی از من حلالم کن حلالم کن تا اگر روزی دل از این دیار بریدم و در دل خاک آرمیدم بوی غربت دلت مرا نرنجاند بخاطر خدا حلالم کن اما برایت خیلی چیزها را از خدایم خواسته ام یک اسمان ستاره یک سبد محبت یک باغ تبسم یک دریا امیدو آرزو و یک شاخه گل یاس هر کجا نفس میکشی و هر کجا خواهی رفت برایت بهترین ها را از خدایم میخواهم خدایا قسمت می دهم به تک تک قطره های باران، باران لطف و رحمتت را بر دل عزیزم جاری کن و سال جدید را سالی سرشار از نو شدن و تبسم و با تو بودن را برایش قرار بده بدورد برای همیشه همیشه به یادت هستم با دلم رفيق نيست/ فكر مي كني/ چاره دلي كه جوجه تيغي است، چيست؟ / مثل يك گلوله جمع مي شود/ جوجه تيغي دلم/ نيش مي زند به روح نازكم/ تيغ هاي تيز مشكلم» «راستي تو جوجه تيغي دل مرا / توي قلب خود راه مي دهي؟/ او گرسنه است و گمشده/ تو به او پناه مي دهي؟ «باورت نمي شود، ولي/ جوجه تيغي دلم/ زود رام مي شود/ تو فقط سلام كن/ تيغ هاي تند و تيز او/ با سلام تو/ تمام مي شود.» طعمش تلخ بود. تلخياش را دوست نداشتيم. نميدانستيم كه دواست. دواي تلخترين دردها. نميدانستيم معجون است. معجونِ انسانشدن. گمش كرديم. شيطان از دستمان دزديد. بيطاقت شديم و ناآرام. دهانمان بوي شكايت گرفت و گلايه... و تازه فهميديم نام آن اكسير مقدس، نام آنچه از دستش داديم، «صبر» بود. *** ديگر عزم آهني و طاقت فولادي نداريم، ديگر پاي ماندن و شانه سنگي نداريم. انگار ما را از شيشه و مه ساختهاند. براي شكستنمان توفان لازم نيست. ما با هر نسيمي هزار تكه ميشويم. ترك ميخوريم. ميافتيم، ميشكنيم، ميريزيم و شيطان همين را ميخواست. خدايا، ما را ببخش، اين تعريف انسان نيست. ما ديگر ايوب نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه فاصله است. ما اما چقدر بيحوصلهايم. ما پيش از آنكه راه بيفتيم، خستهايم. از ناهموار ميترسيم، از پست و بلند ميهراسيم، از هر چه ناموافق ميگريزيم. شانههايمان درد ميكند، اندوههاي كوچكمان را نميتوانيم بر دوش كشيم، ما زير هر غصهاي آوار ميشويم، توي سينه ما جا براي هيچ غمي نيست. خدايا، ما را ببخش. اين تعريف انسان نيست، ما ديگر ايوب نيستيم. *** خدايا اما به ما برگردان، آن معجون تلخ، آن اكسير مقدس، آن صبر قشنگ را. عرفان نظرآهاري سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد. پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي... خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد ! چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا. خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت... . ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور. سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش می كشيد... عرفان نظرآهاري خدا گفت: به ياد ميآوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ و پر و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز معرفت ديگري است، و پرسيدمت که آيا ميخواهي تا ابد به اين معرفت بسنده کني؟ تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم که هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو، فاصلهاي تلخ و سرد است که نامش زمستان است. فاصلهاي که در آن بايد خلوت و تأمل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سکوت و سنگيني خود به درآيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد. عرفان نظرآهاري تو داری می رسی به قله کوه داری هر لحظه از من دور میشی ازم دل میکنی مجبور میشی تا مه راهو نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگ مرده از رنگین کمونم من این پائین نمیتونم بمونم خودم گفتم که تلخه روزگارت منو بیرون بریز از کوله بارت دلم میمرد و راه بغضو سر کرد به خاطر خودت دستاتو رد کرد برو بالاتر از اینی که هستی تو بغض هر دو تا مونا شکستی با چشم تر اگه تو مه بشینی کسی شاید شبیه من ببینی منم اونی که تو را داده به مهتاب کسی که روتا می پوشونه تو خواب کسی که واسه دنیای تو کم نیست میخوام یادم بره دست خودم نیست!!!!!!!!!!! تا مه راهو نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگ مرده از رنگین کمونم من این پائین نمیتونم بمونم وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود هستید، احساس امنیت می کنید. ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید. کنارش راه می روید احساس غرور می کنید. دوری اش برایتان سخت و دشوار است. وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست. او زیستن برایتان دشوار است. عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید. خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید. که متعلق به اوست، دوست دارید. می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید. وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید. خواسته های خود برای شادی او بگذرید. بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید. جایی بروید فقط او در کنارتان باشد. برایش احترام خاصی قائل هستید. آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند. بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد. می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید. محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید. وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید. یه دوست پسر هم نداریم بهمون پیشنهاد بیشرمانه بده ، ماهم کلی کولی بازی در
بیاریم
یه دوست پسر هم نداریم مجبورش کنیم اسم مارو رو بازوش خالکوبی کنه
یه دوست پسر هم نداریم با وضع فجیع برم بیرون همه بگن تو چرا این شکلی شدی
بگم اونی که باید بپسنده پسندیده
یه دوست پسر هم نداریم قاصدک ببینیم بپریم روش بگیم وای ازش خبر آورده
یه دوست پسر هم نداریم از سربازی معاف باشه هر روز بهش بگیم سربازی واسه تو
لازم بود خیلی لوس بار اومدی
یه دوست پسر هم نداریم شارژ ایرانسل بده بهمون بگه خطت رو شارژ کن زود به
خودم زنگ بزن
یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم ای کاش رشد عقلتم مثل رشد سیبیلت
بود
یه دوست پسر هم نداریم همیشه حرفمون رو گوش کنه نه فقط موقعی که بهش
می گیم دیگه به من زنگ نزن
یه دوست پسر هم نداریم بگه چه خبر عزیزم بگیم داری بابا میشی
یه دوست پسر هم نداریم هی واسش از جذابیت آقایون کچل بگیم که آخر سر بره
دونه دونه موهاشو بکنه جذاب شه
یه دوست پسر هم نداریم هی بهش بگیم من ۶ تا خواستگار دکتر دارم زود باش
تکلیف منو روشن کن
یه دوست پسر هم نداریم که دیگه هی نگیم من به عشق اعتقادی ندارم
یه دوست پسر هم نداریم هی انگشتمونو بزنیم به پهلوش دو متر بپره بخندیم بهش
یه دوست پسر هم نداریم با شماره دوستش امتحانمون کنه ما هم سربلند از امتحان
بیایم بیرون
یه دوست پسر هم نداریم وقتی ناراحتیم الکی از این حرف های امید دهنده بزنه مثلاً
همه چی آرومه و اینا
یه دوست پسر هم نداریم بهش بگیم می خوام پراید بخرم بگه بقیه پولشو من می دم
۲۰۶ بخر
یه دوست پسر هم نداریم که ثانیه به ثانیه یادآوری کنه که ما فقط دوستای معمولی
هستیم
یه دوست پسر هم نداریم خودمونو واسش لوس کنیم بگه خبه خبه ادای احمق ها رو
در نیار
یه دوست پسر هم نداریم یه کم شعور داشته باشه به شعورش توهین کنیم
یه دوست پسر هم نداریم بهمون بگه مواظب خودت باش از پیاده رو برو رسیدی خونه
تک بزن
یه دوست پسر هم نداریم نگران این باشیم که یه وقت تو برنامه هاش سفر یه هفته
ای به تایلند نزاره
یه دوست پسر هم نداریم وقتی عصبانی هستیم با فامیل صداش کنیم مثلاً گوش کن
آقای فلانی
یه دوست پسر هم نداریم برادرزاده ی ۷ سالمون نیاد بگه عمه فکر کنم هیشکی تورو
دوست نداره
یه دوست پسر هم نداریم سرما بخوره هی قربون صدقه صدای گرفتش بریم
یه دوست پسر هم نداریم اس ام اس عاشقونه بفرسته واسمون به جای جواب
عاشقونه گیر بدیم این اس ام اس رو کی برات فرستاده؟ هـــــــــــــا؟؟؟؟
یه دوست پسر هم نداریم شب ها آرزوی وصال کنه روزها آرزوی فراق
یه دوست پسر هم نداریم آرزوهامونو بهش بگیم اونم الکی بگه خودم همش رو بر
آورده میکنم
یه دوست پسر هم نداریم بدونه اس ام اس رو فقط نمیخونن بلکه جواب هم میدن
یه دوست پسر هم نداریم هی سفر کاری با دوستاش بره شمال
یه دوست پسر هم نداریم از ترس ترور شخصیتی بخاطر سیبیل هامون هر دو روز یه
بار بریم آرایشگاه
یه دوست پسر هم نداریم برامون آواز بخونه با صدای نکرش
یه دوست پسر هم نداریم تو خیابون گربه ببینیم بپریم بغلش بگیم وای ببخشید از
ترس بود
یه دوست پسر هم نداریم درک صحیحی از زمان داشته باشه. میگه ۵ دقیقه دیگه
زنگ میزنم هفته ی بعد زنگ نزنه
یه دوست پسر هم نداریم وقتی میگیم داره واسم خواستگار میاد ناراحت بشه نگه
چه خوب
یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم تو دیگه مرد شدی وقت زن گرفتنته
یه دوست پسر هم نداریم هر وقت میره مسافرت شارژر گوشیشو جا بزاره تا برگرده
گوشیش خاموش باشه هر غلطی خواست بکنه
یه دوست پسر هم نداریم که وقتی خسته میشیم کیفمون رو برامون بیاره
یه دوست پسر هم نداریم که یکی جز مامانمون شمارمونو از حفظ باشه
یه دوست پسر هم نداریم پای رقیب که میاد وسط به جای اینکه بگه انتخاب با خودته
یه ذره مبارزه کنه خب
یه دوست پسر هم نداریم از اینترنت بدش بیاد اوقات فراغتش رو با ما بگذرونه نه با
کامپیوترش
یه دوست پسر هم نداریم باهم تخمه بخوریم هی پوستاشو تف کنیم رو سرو صورت
هم
یه دوست پسر هم نداریم هی گازش بگیریم جای دندونامون یادگاری بمونه
یه دوست پسر هم نداریم بوتیک داشته باشه هی بریم از مغازش جنس برداریم به
عنوان هدیه
یه دوست پسر هم نداریم دو تا ماشین داشته باشه یه زوج یه فرد. هر روز بریم بیرون
نه یه روز درمیان
یه دوست پسر هم نداریم نصفه شب اس ام اس های محبت آمیز برامون بفرسته
صبح بیدار شدیم بخونیم کیف کنیم
یه دوست پسر هم نداریم وقتی با گریه بهش زنگ می زنیم نگه هر وقت زر زرت تموم
شد بهم زنگ بزن
یه دوست پسر هم نداریم نگه هروقت با ۹۱۲ زنگ زدم فقط حرف های مهم رو بگو،
چرت و پرت خواستی بگی بگو با ایرانسل ساعت ۱۱ شب به بعد زنگ بزنم
یه دوست پسر هم نداریم بشینیم عکس های بچگیشو ببینیم و به درگاه خدا دعا
کنیم لااقل بچه ش این شکلی نشه
یه دوست پسر هم نداریم کوچه علی چپ رو نشناسه
یه دوست پسر هم نداریم بهش بفهمونیم خاطراتش رو واسه خودش نگه داره هی
نگه من اینجا خاطره داشتم من با این آهنگ شب هایی داشتم. ما خانم ها حسودیم
بفهمید
یه دوست پسر هم نداریم وقتی با یه دختر حرف میزنه هی وشگونش بگیریم که
یعنی بسه جمع کن خودتو
یه دوست پسر هم نداریم یه هفته قبل تولدمون غیب بشه گوشیش خاموش بشه یه
هفته بعد از تولد دوباره ظهور کنه بگه عزیزم تصادف کرده بودم
یه دوست پسر هم نداریم تو ماشین آهنگ شیش و هشت بزاریم کله هامونو باهم
تکون بدیم
یه دوست پسر هم نداریم موقع انتخاب واحد بگه عصر کلاس برندار که باهم بریم
بیرون
یه دوست پسر هم نداریم پفک بخوریم یواشکی دستامونو بمالیم به صندلی های
ماشینش
یه دوست پسر هم نداریم اول آشنایی شماره ایرانسل بدیم بهش دو روز بعد از
آشنایی ۹۱۲
یه دوست پسر هم نداریم خوش سلیقه باشه ما رو انتخاب کنه
یه دوست پسر هم نداریم موبایلمون همیشه تو دستمون باشه دیگه هی گم نشه
یه دوست پسر هم نداریم حتی گاهی گوشیمونو یهو بگیره بگرده بیبینه خیانت میانت
نمی کنیم که
یه دوست پسر هم نداریم دستامونو بگیره محکم تو دستاش بگه حالا اگه زورت
میرسه بکشش بیرون
یه دوست پسر هم نداریم شماره تلفنش بشه همه ی پسوردامون
یه دوست پسر هم نداریم که تهدیدش کنیم یا دیگه نباید سیگار بکشه یا اگه میکشه
منم باید باهاش بکشم
یه دوست پسر هم نداریم که هیچ، دوست معمولیشم نداریم دلمون خوش باشه
گاندی بی مرغ آشیانه چه خالیست هوشنگ ابتهاج دلم اندازه ی این ابرا پره دیگه از چشم خدا هم افتادیم تن گنجشکا اسیر بارونه چوپونا گرگا رو گله می برن دیگه اینکه آهوا در خطرن تو کتاب درسای تیکه پاره دیگه سارا یه انارم نداره بین گرگا نمیشه آهو باشی شیشه باشی ، زودتر از هم میپاشی مرحم زخمای باورم میشی؟ آقا جون ضامن کفترم میشی؟ جوجه هام گشنه خوابیدن دوباره
فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:
خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید
خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!
این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد
او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود
اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند
روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد
نه بالش را و نه قولش را!
فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند
فرشته هرگز به بهشت برنگشت
براي گفتن
همرهم باشد در جاده بي کسي
وترانه ام باشد براي سرودن قصه اي ديگر از تنهائيم
بهانه براي آناني باشد که مي خواهند از خود بنويسند




حرف ِ تو این بود که باید دل من پیشت بمونه
خُب منم دل به تو دادم فکر می کردم تو رو دارم
نمی دونستم یه روزی واسه لمست بی قرارم
بالمو زدی شکستی خودتم پر زدی رفتی
می دونم که پیش رومه بعد از این روزای سختی
شاید تو یه جای دیگه تووی لونه ی غریبه
زیر بال اون نشستی همه عشقتم فریبه
ولی من که لونمونو عاشقونه ساخته بودم
تمومه آرزوهامو عاشقونه باخته بودم
تا تو گرم باشی عزیزم توو زمستونی که سرده
حالا سرده استخونم بی تو قلبم پُره درده
کاش می شد دوباره بالم جون بگیره ، پر بگیرم
من بتونم زندگیمو دوباره از سر بگیرم
کاش می شد دوباره باشی تا بهارو باز ببینیم
روی شاخه های پر گل دوباره با هم بشینیم
من گلوم خشک شده انگار ، صدای خوندن ندارم
تا که فریاد بکنم من تو بیای بازم کنارم
می دونم که این زمستون روزای آخره من شد
چونکه عشقت صادقونه همیشه باور من شد
پویا مجتهدی
تو باز هم تنهاترين امّيد بودي
وقتي كه من مي مردم از تكرار ترديد
تو در دلم از خوبيِ ايمان سرودي
وقتي كه با خود گفتم از پايان اين راه
قلبم صدا شد، گريه كرد و باورم شد
مي گفتم از دل مي روم تا مرز مردن
آن شعر بي پايان، گريز آخرم شد
وقتي دلم بي تاب ِ يك لحظه تماشا
در گوشه ي زندان، جدايي را قلم زد
يك آيه از تنهائيِ تو - چون دل من-
آمد و فصل باور دل را رقم زد
مي خواستم تكرارها در من بميرند
تكرار خواهشها، تمناها، نيازم
اما دوباره ساعتي آمد كه با تو
يك لحظه ي زيباي پرخواهش بسازم
مي خواستم دل را به بي دردي فروشم
ديدم ولي بي دل شدن يعني كه مردن
ديدم كه بايد باز هم در لحظه ي غم
دلهاي عاشق را به روياها سپردن
ديدم كه تا هنگامه ي افسانه گشتن
بايد كه مرد و زنده شد، صد بار جنگيد
بايد به راه عاشقي ديوانه بودن
حتي سراب تشنه را درياچه اي ديد
وقتي كه گريان، روزها را مي شمردم
انگار روحي از تو با من همسفر بود
در ساعت سرگشتگي در شهرِ بي تو
ديدم كه روحت سايه بود و در به در بود
اين بار با تو رفتم و غم را نديدم
غم بود و من در چشم تو غم را شكستم
اين بار با تو ... با تو اي امّيد بودن
دل را به روي روزن ترديد بستم!
نرگس عيني
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد ؟
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی
از من نپرس که اشکهایم را
برای چه به پروانه ها هدیه می دهم؟
همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی
که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهت را از چشمم برندار
مرا از من نگیر . . .
هوای سرد اینجا را دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر
که سخت تنهایم. . .
من می توانم می شود ، آرام تلقین می کنم
با عکس های دیگری تا صبح ، صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزئین می کنم
سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روَم
نه شب دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شوم
فکری برای این دل ِ تنهای غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این ، صدبار تحسین می کنم
از جنب و جوش افتاده ام ، دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند ، آن می کنم ، این می کنم!
هرچه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم
نه اسب ، نه باران ، نه مرد. . . ، تنهایم و این دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم
یا می برم یا باز هم ، نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود ، با رنج آذین می کنم
حالا نه تو مال منی ، نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست ، در عشق گلچین می کنم
کم کم ز یادت می روم ، این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش ، صدبار تضمین می کنم


...پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني
ميدانست كه
هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت
آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها
هميشه دور بود.
زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانهاي
از دلش سر در ميآورد و نه پرندهاي روي شانه هايش آواز
ميخواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد
ترديد مانده بود.
خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره
گرم شوي. اما زمين شک کرده بود، به آفتاب شک
کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست
گذاشتيم. اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتي،
را. و تو پذيرفتي. اما حال وقت آن است که از زمستان
تازهات به کار بري. زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم
ايمان نيست، ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي
است پس ايمان بياور، اي زمين عزيز! و زمين ايمان آورد و جهان
از سر خط نام ايمان تازه زمين، بهار بود.
![]()




وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که
وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش،
وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در
وقتی کسی را دوست دارید، تحمل
وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون
وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای
وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را
وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از
وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر
وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه
وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان
وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و
وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه
وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و
وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.
وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.
به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟
من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم.
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم.
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى، من را خودم از خودم ساختهام.
منى که من از خود ساختهام، آمال من است.
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست.
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند.
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند.
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم.
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى را که هر روز میبینى و با آنها مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت
اما همگى جایزالخطا
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ...
خالی تر آشیانه مرغی
کز جفت خود جداست
آه ... ای كبوتران سپید شكسته بال
اینك به آشیانه دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفته ست
با آن كبوتران كه پریدند
با آن كبوتران كه دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند
بس که بدبختی تو تورم می خوره
بیگناه توی جهنم افتادیم
آقا جون میگن که رخصت نمیدی
به کسی برگ ضمانت نمیدی
میگن از این آدما دلت پره
میگن از برو بیا دلت پره
روی گنبدت کبوتر نمیخوای!
توی خواب غصه دارا نمیای!
در رو وا کن آقا جون ببین منم
اومدم دو خط باهات حرف بزنم
بگو تو به کفترات غذا میدی
هنوزم مریضا رو شفا میدی
اومدم بهت بگم زمستونه
خروسا هی دم به دم اذون میگن
جوجه های کابلی پا ندارن
دیگه از گرسنگی نا ندارن
تو فلسطین اگه بارون بزنه
جوجه رو دست باباش جون میکنه
آدما با گوله آهنگ میزنن
کفترا به آدما سنگ میزنن
سفره دل رو نمیشه وا کنی
همه جا جنگه اگه نگا کنی
زندگی مساوی اسارته
دیگه از کجاش بگم ؟ قیامته
تو رو جدتون شما کاری کنین
دیگه امنیت نداریم رو زمین
میتونین کفترا رو جواب کنین؟
نمیخواین محض خدا ثواب کنین؟
دلتون میداد بگین حقتونه؟
ما نیومدیم پی آب و دونه
اومدیم به ما عنایت بکنی
جوجه هامونو ضمانت بکنی
اومدیم پر بزنیم به راه راست
گوش به زنگیم،،، بقیش دست شماست
شما که گنبد و گلدسته دارین!
این همه زائر دلخسته دارین
شما که خوب میدونین منتظرم
سهم کفترا رو هم بدین ، برم
میدونی؟ چیز زیادی نداریم
عوضش حقمونو که بگیریم
دلمونو فرش راتون می کنیم
تا نفس داریم دعاتون می کنیم
یادمون نمیره رحمت شما
سر سال میایم زیارت شما
قهوه ای رو رد می کنیم
جوجه ها رو نذر گنبد می کنیم
آقا جون حالا دیگه وقت دعاس
نوبتی هم باشه ، نوبت شماس
دعا مستجاب میشه وقت اذون
این شما ... اینم خدای مهربون
| Design By : shotSkin.com |


